صفحه اصلی

ايران و قضايای مرتبط آرشیو

۱۳ آبان ۱۳۸۵

هويت ايرانی

زمانيکه دانشجو بودم، قرار شد تو کالج ما يه جشن فرهنگي برگزار بشه. من هم به عنوان نماينده ايران انتخاب شدم که يک برنامه 15 دقيقه مربوط به ايران اجرا کنيم. بگذريم از مشکلاتی که تو هر کار گروهی بين ما ايرانيا پيش مياد و همه اولش هزارتا قول ميدن اما پای عملش که ميفته با انواع بهانه زير پاتو خالی ميکنن و تو يه تنه بايد همه کارار رو بکنی. آخرشم همه ميگن چرا خارجيا مارو با عراقيا اشتباه ميگيرن و راجع به ما چيزی نميدونن.
خلاصه بهترين چيز ممکني که به ذهنم رسيد دو نوازي تنبور و سه تار بود که واقعا" قشنگ اجرا شد و من از بچه ها ممنونم که روي من رو زمين ننداختن.

اما معاون کالج ما از ما خواست که لباس سنتيمون رو بپوشيم! خوب عربها و آفريقايي ها لباساي سنتيشون رو پوشيدن اما يه سوال رو من هم نتونستم جواب بدم، لباس سنتي ايراني چيه؟ سوال سخت تر اينه، هويت ايراني يعني چي؟ آيا يه تهراني بيشتر از يک کرد يا اصفهاني يا بلوچ، ايراني حساب ميشه؟ لباس سنتيه ايراني کرديه؟ بلوچيه؟ گيلانيه؟ مازندرانيه؟ تنها چيز مشترکي که پيدا کردم اسم ايران بود با پرچمش!

۱۵ آبان ۱۳۸۵

تأثيرات جانبی استعمار

يادمه زمانيکه هند بودم وقتی با مردم هند چه تحصيل کرده و چه مردم عامی راجع به زمان حکومت انگليسيها در هند صحبت مي‌کردم وخوب انتظار داشتم که حرفم رو تاييد کنند و کلی از انگليس بد بگن جوابهای متفاوتی دريافت می‌کردم. مثلا خيلی ها انگليسيها رو هم جز يکی از حکامان هند می دونستند که يه دوره‌ای اومدند و يه خدماتی هم انجام دادند و بعدم دورشون تموم شد و رفتند. حتی خيليها به خاطر خدمات انگليسيها به هند مثل : تدوين قوانين تجارت، کار، قضايي و ... و يا ايجاد راه آهن، دانشگاه، صنايع سنگين و خيلی چيزای ديگه از اونها تعريف هم می‌کردند. خوب درمقابل خيلی ها هم بودن که انگليس رو شر مطلق ميدونستند. اين مساله باعث شد تا من تو اين زمينه تحقيق بيشتری بکنم و نهايتا نوشته زير رو يکسال پيش نوشتم :

***
در حال حاظر فکر ميکنم لغت استعمار يکي ديگه از اون الفاظيه که به شدت مورد استفاده ابزاريه برخی دولتهای جهان سوم قرار گرفته. باور کنيد اگر انگليسيها هند رو به قول ما استعمار نميکردند هنديها هنوز تو خونه هاشون غذا رو با هيزم گرم ميکردن و به مغزشون هم خطور نميکرد که حتي برق چيه، چه برسه به IT. اگر انگليسيهاي پدر سوخته نفت رو تو ايران کشف نميکردن هنوز اون يک مايع بدبوي سياه و بي مصرف براي ما باقي ميموند. براي اينکه از اون ور پشت بوم نيفتم بهتره بگم حداقل راجع به لغت استعمار بايد خيلي خيلي بيشتر فکر کرد و تحقيق کرد و تاثير کشورهاي - به قول کتاباي تاريخ درسي ما- استعمارگر بر مستعمره هاشون خيلي با اون چيزي که به ما گفته شده و راجع بهش حرف زده ميشه فرق داشته و داره.
***
اما چرا الان دارم عنوانش می‌کنم :
مجله اکونوميست مقاله ای داره راجع به تاثير امپرياليسم بر کشورهای مستعمره. در اون اشاره ميکنه به سخنرانی دکتر مانموهان سينگ، نخست وزير فعلی هند - که به معماراصلاحات اقتصادی در هند هم معروفه - در دانشگاه آکسفورد . دکتر سينگ در بخشی از سخنرانيش اشاره می‌کنه به برخی از تاثيرات مثبت استعمار انگليس در زمانی که به هند حکمرانی می کرده.

البته در تاثيرات منفی که استعمار در کشورهای جهان سوم داشته بحث زياد شده. اکونوميست هم در ادامه مقاله اين مساله رو تحليل ميکنه و به چالش می‌کشه اما سخنرانی دکتر سينگ ديد جديدی به ما ميده تا راجع به مفاهيمی که برای ما تبديل به کليشه شده و بدون تحقيق تکرارشون می‌کنيم کمی بيشتر تحقيق کنيم.

اما اصولا چرا اين مساله رو من مطرح کردم. برای اينکه می‌بينم خيلی وقتا حتی روشنفکرای ما زمانيکه به دلايل عقب موندگی ما اشاره ميکنند تاکيد بيش از حدی به تاثير کشورهای خارجی ميکنند که اين مساله خيلی وقتا باعث ميشه تا ما از دلايل اصلی ديگه دور بشيم.
من تاثير منفی کشورهای خارجی رو در عقب مونده نگه داشتن کشور ما در گذشته ها کتمان نميکنم اما واقعيت اينه که کلی دلايل ديگه هم باعث عدم پيشرفت ما بوده که بعضی هاش خيلی از استعمار مهمتره. بهتره وقتی قلبمون درد ميکنه قرص سرما خوردگی نخوريم. اينجوری احتمال بهبودمون خيلی بيشتره.

برخی از اين دلايل رو آقای علی رضا قلی در دو کتاب خودش عنوان کرده.

جامعه شناسی نخبه کشی

جامعه شناسی خودکامگی

۲۱ آبان ۱۳۸۵

هنر مصالحه و توسعه سياسي در ايران

مصالحه يا سازش ترجمه لغوي عبارت Compromise در انگليسيه. مفهوم اون در فرهنگ غربي اينطوري تشريح ميشه : مصالحه به معني يافتن يک توافق از طريق مذاکره و پذيرش دو طرفه شرايط در زمانيکه عدم تفاهمي وجود دارد مي باشد و معمولا از راه تغيير هدف يا خواست اوليه انجام ميگيرد و به اين وسيله دو طرف يافتن يک نتيجه و توافق نهايي را مهمتر از منافع احتمالي در يک زمينه بخصوص ميدانند. به بيان ديگر، سازش به اين معني است که شما در درخواست خود تجديد نظر مي کنيد و يا آنرا کاهش ميدهيد تا به يک توافق با طرف مقابل خود برسيد.
در فرهنگ غربي سازش يک هنر و فن حساب ميشه و شخصي که در اين زمينه تبحر داشته باشه مناسب براي مذاکره و معامله است.

در نقطه مقابل اون برداشت ما از سازشه. مصالحه و سازش در فرهنگ ايراني مفهوم خاصي داره. در ايران سازش به معني نشون دادن ضعف و يک نقطه منفي در زندگي حساب ميشه و اصولا در فرهنگ ما آدم سازشکار آدمه ضعيفيه که قابل اعتماد نيست و نبايد با اون هرگونه معامله(اعم از تجاري و غير تجاري)، شراکت، مذاکره و مراوده کرد. نهايتا اگر مجبور به اينکار شديد بايد بسيار مراقب باشيد که سرتون کلاه نره و سياستمداري که هنر مصالحه رو بلد باشه از نظر مردم سياست مدار حيله گري و مکاريه که نبايد بهش راي داد. اين رو تا اينجا داشته باشيد.

دکتر حسين بشيريه در کتاب ارزشمندش به نام «موانع توسعه سياسي در ايران» سه عامل اصلي رو مانع رشد و توسعه سياسي در ايران مي دونه :
- تكوين ساخت دولت مطلقه مدرن
- گسترش چند پارگي هاي اجتماعي و فرهنگي
- و تداوم و تقويت فرهنگ سياسي پدر سالارانه

در بخشي از کتاب نوع برداشت حاکمان از سازش رو(که في الواقع از برداشت عمومي مردم از اين موضوع سرچشمه ميگيره) يکي از عوامل تداوم فرهنگ پدرسالارانه مي دونه.
" در ايران،يکي از تبعات نگرش پاتريمونياليستي(پدرسالارانه) همواره تصور مخالفان سياسي به عنوان دشمنان بوده است. از اين رو سياست کردن بيشتر به معني فن از ميدان به در کردن دشمنان ورقبا تلقي شده است تا به عنوان هنر جلب همکاري و سازش."
«موانع توسعه سياسي در ايران» - دکتر حسين بشيريه - انتشارات گام نو- ISBN:964-7387-03-2

نوع برداشت و نتيجتا" دروني شدن مفهوم مصالحه در فرهنگ عمومي غرب، خيلي وقتها منافع عمده براي غربي ها در بر داشته. يکي از مهمترين و معروفترين مثالهاش مورديه به نام «سازش بزرگ» که در زمان نوشتن قانون اساسي آمريکا شکل گرفته.
قضيه از اين قراره که در سال 1787 وقتي که مجمع قانون اساسي درحال طراحي سيستم قانون گذاري(کنگره) در آمريکا بود دو ديگاه اصلي راجع به آينده سيستم سياسي در آمريکا مطرح بوده.
يک گروه که به اسم گروه ويرجينيا معروف بود معتقد بودند که سهم هر ايالت براي نمايندگان در سيستم قانون گذاري بايد به نسبت جمعيت اون ايالت باشه. در طرف ديگه گروهي که به نيوجرسي معروف بودن معتقد بودند که تعداد نمايندگاه از هر ايالت بايد با هم برابر باشه. گروه دوم نگرانيشون اين بود که در صورتيکه نمايندگان مجلس بر مبناي جمعيت هر ايالت انتخاب بشن، ايالت هاي کوچيک تحت تاثير ايالتهاي بزرگ قرار ميگيرند و حرفشون تاثيري در آينده سياسي اونها نخواهد داشت. بايد يادمون باشه که تا اون زمان و بعد از استقلال آمريکا، تمام ايالتهاي آمريکا به صورت خود مختار اداره ميشده و فقط يک کنگره بسيار ضعيف وجود داشته که عملا کاري از دستش بر نميومده. در نتيجه براي ايالتها بسيار سخت بوده که استقلالشون رو از دست بدن و تحت پوشش يک کنگره قوي و مرکزي قرار بگيرند.
به خاطر وجود فرهنگ سازش، راه حلي به نام «سازش بزرگ» مطرح ميشه که در اون هر دونظر به نوعي تامين ميشه. قرار ميشه که دو مجلس قانون گذاري به نام سنا و مجلس نمايندگان تشکيل بشه. در مجلس نمايندگان هر ايالت نسبت به جمعيتش نماينده خواهد داشت و در مجلس سنا هر ايالت بدون در نظر گرفتن جمعيتش دو نماينده در سنا خواهد داشت. که اين دو مجلس روي هم کنگره رو تشکيل خواهند داد.
بقيه ماجرا رو مي تونيد اينجا بخونيد.

اما ميبينيد که دو ديگاه کاملا متضاد (حکومت ملي و خود مختاري ايالتها) با وجود فرهنگ سازش مي تونن باهم جمع بشن و نتيجش هم يک سيستم سياسي ميشه که هنوز با خوبي براي اون کشور داره کار ميکنه.

لينکهاي مفيد:
هنر سازش
خلاصه اي از کتاب «موانع توسعه سياسي در ايران» - دکتر حسين بشيریه
نگاهی به کتاب 'گذار به دموکراسی'
تعريف وبر از فرهنگ پدر سالارانه
تاريخ قانون اساسي آمريکا
قانون اساسي آمريکا
سازش بزرگ
تعريف داناي کل از سازش

سيرک بزرگ ايسنا : آيا آذربايجان جزو ايران است؟

اولين بار ايسنا اين خبر رو پخش ميکنه.
گوگل شهر تبريز را متعلق به جمهوري آذربايجان خواند!!

بعد نمايندگان مجلس و وزير و وکيل و معاون در واکنش به خبر عکس العمل نشون ميدن.
در واكنش به وجود يك تحريف در گوگل؛
سخنان جهانگرد، فرقاني، آذروش، تقي‌زاده، مومن‌بالله، معتمدآذري و...

ِرييس دانشكده‌ي علوم اجتماعي و ارتباطات دانشگاه علامه طباطيي، دكتر محمدمهدي فرقاني در گفت‌وگو با خبرنگار فن‌آوري اطلاعات خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، درباره‌ي اقدام سايت اينترنتي گوگل كه در بخشي از سايت خود به معرفي شهر تبريز در قسمت معرفي کشور جمهوري آذربايجان پرداخته است، اظهار كرد: به ادعاي واهي يك سايت نمي‌توان استناد كرد؛ چراكه تماميت ارضي و مرزهاي ملي كشورها داراي شناسنامه‌ي بين‌المللي است و با ادعاي هيچ فرد يا نهادي در هر موقعيتي كه قرار داشته باشد، مخدوش نمي‌شود


بعد هم ملت شروع کردن به وا مصيبتا که آذربايجان رو دزديدن. ترکمنچاي و گلستان رو به ياد آوردند و قص علي هذا..
خط قرمز قضيه رو کاملا روشن کرده. اما براي شفافيت بيشتر منم يه نکته رو اين به مطلب خط قرمز اضافه ميکنم.


همه اين مسائل از اينجا شروع ميشه. يعني يک کليپ راجع به تبريز که براي جهانگردا تهيه شده. و اون رو يه بنده خدايي Upload ميکنه به Google Video.
در توضيح اين کليپ هم مينويسه:
(This video shows Tabriz, a city in Southern Azerbaijan, currently in the territory of Iran)

اگه آقايون به جاي دهنشون، چشمشون رو به کار مينداختن درست در بالاي عبارت Add Label آدرس وبسايت کسي که اين مطلب رو اضافه کرده هست.
اين ويدئو رو شخصي به نام وحيد گروسي از فارق التحصيلهاي شريف ارسال کرده. ايشون دکتراي کامپيوترش رو از دانشگاه Carleton گرفته و الانم تو دانشگاه Calgary استاد ياره. اينم بيوگرافي ايشون.

عجب سيرک بزرگيه.

برای تکمیل این سیرک خوبه یه Petition درست بشه و مردم همیشه در صحنه ما هم که دست به رای دادنشون خوبه و نشون دادن که با چشم باز رای میدن حال گوگل رو بگيرن.
خلاصه که گوگل. خیلی نامردی.

ادامه دارد...



/آذربايجان و تبريز در گذر تاريخ ايران/
تبريز فرزند خلف ايرانيان است
هيچ كس نمي‌تواند حتي نام آذربايجان زنده و هوشيار را از مام ايران بدزدد

فقط لطفا تیترهای خبرهای مرتبط رو ببينيد.

۲۲ آبان ۱۳۸۵

زبان امروز زبان خيال‌انديشي، عرفان‌بافي و آشفته سخن گفتن نيست

به نظر من اين مصاحبه يک مصاحبه تاريخيه. يک اتفاق مهم. هر کسي که دغدغه ايران داره اين مطلب رو نه يک بار، بلکه ده بار بخونه. هر پاراگرافش کلي مطلب جديد داره.
مطلب کامل رو اينجا بخونيد.
مصاحبه روزنامه اعتماد ملي با جواد طباطبايي
[...]
هيچ ملتي را نمي‌توان از ميان برداشت مگر اين كه او عزم خود را جزم كرده باشد كه خود را نابود كند. اگر دو بحث انحطاط و تلقي ما از سنت را در كنار هم بگذاريم مي‌توانيم بگوييم كه عامل خارجي يا يك عامل تنها نمي‌تواند عامل انحطاط باشد، بلكه بر عكس هم چنان كه نظام سنت امري متكثر است، عامل انحطاط نيز امري متكثر است
[...]
روند زوال انديشه خردگرا در ايران كه بويژه با يورش مغولان به طور بازگشت ناپذيري آغاز شد، نظام انديشيدن عقلاني را از ميان برد و تلقي قشري- زاهدانه و غزالي‌ماب از شريعت نيز عاملي بود كه فرهنگ ايران را نظام مفاهيمي كه مي‌بايست چارچوبي براي تحليل تحول تاريخي ايران عرضه مي‌كرد، خالي كرد
[...]
با تثبيت عرفان به عنوان مبناي انديشيدن ايراني و اين كه به تعبير يكي از نويسندگان معاصر، صوفيان به متفكران قوم تبديل شدند، راه سقوط ايران هموار شده بود. حتي پيش از يورش مغولان فلسفه‌اي غير مدني در حوزه‌هاي ايران سيطره پيدا كرده بود. تركيبي از تصوف زاهدانه و شريعت قشري كه غزالي تدوين كرد، جنبه‌هاي مدني فلسفه در ايران را يكسره از ميان برد.
[...]
ما به دانش زمان نياز داريم، من مي‌گويم نه روشنفكري بي‌مسووليت، بلكه دانش زمان، زبان دنياي امروز. روشنفكري در كشوري كه خرد مبناي امور نباشد، لاجرم، جز سياست‌زدگي نخواهد بود، يعني حرف مفت زدن. مردمي كه از روشنايي و خرد بهره‌اي نداشته باشند، روشنفكري آنها جز بر تاريكي‌هاي آنان نخواهد افزود.
[...]
يعني اين همه بحث‌هاي روشنفكران ايراني هيچ آگاهي تازه‌اي نداده به ما؟
نه تنها آگاهي ندادند، بلكه آگاهي كاذبي ايجاد كردند كه جز به ماجراجويي منتهي نمي‌شد. دنياي امروز دنياي زبان معقول است نه شوريدگي.
[...]
زبان عقل را بايد بياموزيم اگر مي‌خواهيم جايي در جهان امروز و سهمي از تمدن آن داشته باشيم. اين زبان، زبان خيال‌انديشي، عرفان‌بافي و آشفته سخن گفتن نيست. زبان دانش و آگاهي است از خود و ديگران
[...]
چه تفاوتي بين بحث دانشگاهي به معناي ايراني و بحث علمي وجود دارد؟
در ايران هنوز دانشگاه وجود ندارد، كه من بگويم من به آن تعلق دارم، حتي اگر دانشگاهي نباشم. همه جاي دنيا عده‌اي در دانشگاه‌ها درس مي‌دهند، عده ديگر بيرون‌نظام دانشگاه‌اند، اما يك نظام دانشگاهي و نظام توليد علم وجود دارد كه حتي كساني نيز كه در بيرون‌دانشگاه قرار دارند، عضوي از آن مجموعه هستند. هنوز در ايران دانشگاه به عنوان نهاد توليد علم به وجود نيامده است، البته، دانشگاهياني وجود دارند، كساني هستند كه كار علمي دقيق مي‌كنند و كرده‌اند.
[...]
به نظر شما چنين وضعيتي روشنفكري يك جور مسكن است كه درد اصلي را پنهان مي‌كند؟
روشنفكري در ايران، به نظر من، به هر حال، بحث قدرت بوده و هست. من اعتقادي ندارم كه در شرايط كنوني مساله اصلي قدرت سياسي باشد. مساله اصلي تبيين شالوده قدرت سياسي و شيوه‌هاي عملكرد آن است. نسبت اين قدرت با اين كشور، تاريخ و شرايط و الزامات زماني اين كشور چيست؟ اين گروه‌هاي روشنفكري- سياسي در مخالفت‌هاي خود چابك‌اند اما برنامه‌اي ندارند. سياست مبتني بر خرد، صرف مخالفت نيست، داشتن تحليل از شرايط جهاني و نيروها و امكانات دروني است. چنين سياستي نتيجه يك توضيح علمي از كشور و امكانات آن است. اين سياست پيكار براي قدرت سياسي نيست، عرضه كردن راهبردي براي دگرگوني‌هاي اساسي در وضع موجود است. روشنفكري ايران مقلد مدهاي غربي است و حرف‌هاي روشنفكري غربي را تكرار مي‌كند
[...]
بالاخره يك فوريت‌هاي سياسي وجود دارد كه نمي‌توان از آن‌ها غفلت كرد. موكول كردن همه چيز به اين بحث‌ها آيا يك جور احاله به محال نيست؟
نه! فكر نمي‌كنم! ايراد اصلي من به همين شيوه برخورد به مسائل است. ما توان بيرون آمدن از نظام فكري - يا بي فكري - روشنفكري سياست‌زده نداريم. هر صحبتي درباره مسائل ايران در نهايت به روشنفكري و چه بايد كرد سياسي منجر مي‌شود. من نمي‌گويم حزب نباشد، گروه‌هاي سياسي نباشند و روشنفكري هم نباشد. فردي يا حزبي كه جامعه مدني را با مدينه النبي اشتباه مي‌كند، يا به جاي جامعه مدني جامعه اخلاقي پيشنهاد مي‌كند، معنايش اين است كه مباحث عمده علم سياست را نمي‌داند و چون نمي‌داند، برنامه‌اي ندارد.
پس به نظر شما اجراي هر پروژه‌اي در ايران موكول به شناخت ايران و لزوما تاريخي است!
[...]
دقيقا! در قلمرويي كه ما سخن مي‌گوييم، هر بحثي تاريخي است. اين يكي از ايرادهاي روشنفكري ماست كه تاريخ نمي‌داند. در ميان اين طرح‌هايي كه اينك به آنها اشاره كردم، همه در حوزه معنويت قرار مي‌گيرد، يعني همه اين بحث‌ها بي تاريخ‌اند. دين‌شناسي، آنچه خود داشت، غربزدگي و... بحث‌هايي غير‌تاريخي‌اند.
[...]
اين اشاره‌هاي آل احمد اما چند خط بيشتر نيست؟
البته! فاجعه كشور بي‌سوادي مثل ما اين است كه چند سطرها و شعارها جا مي‌افتد، نه بحث‌هاي كتاب‌هاي مهم.‌]...[ هنوز هم كتاب‌هايي كه عنوان آن‌ها شعارگونه است بيشتر خواننده دارد. در برخي از اين كتاب‌ها كه اسم نمي‌برم، حتي جمله معقول وجود ندارد. براي اينكه بتوانيم تمامي اين سموم ايدئولوژيك را كه بر اذهان عامه مردم سيطره پيدا كرده از ميان برداريم، بايد به كار علمي اساسي بپردازيم. در ژاپن به جاي بحث درباره بازگشت به خويشتن و آن چه خود داشت، اول اين خويش را توضيح دادند

۷ آذر ۱۳۸۵

علم گريزي و سندروم نسبـيت گرايي در ايران

اين مطلب جالب حامد من رو ياد موضوعي انداخت که بي ربط به نوشته حامد نيست.

يکي از چيزايي که من بعد از ترک ايران و بازگشتهاي دوره ايم متوجه شدم ، مساله علم گريزي و تمايل شديد به نسبيت گرائي منحرف شده، خصوصا در بين نسل بعد از انقلابه. به قول دوستان روزنامه نگارمون، نسل دوم و سوم.
اين مساله حتي در بين بسياري از تحصيل کرده هاي خارج از کشور و حتي اونايي که سالها در خارج از کشور زندگي کردن هم ديده ميشه. کافيه نگاهي به وبلاگها بکنيد و ديدگاه آدما رو راجع به دموکراسي، فلسفه، اقتصاد، علوم جديد و چيزهايي از اين دست ببينيد. البته اين مساله بين ايرانيهايي که در آمريکاي شمالي و يا اروپاي غربي تحصيل کردن کمتره و اصولا" مقدار زيادي بستگي به اين داره که تو يه دانشگاه خوب و در رشته اي که علاقه داشتند درس خوندن يا يه دانشگاه معمولي و صرفا به خاطر گرفتن مدرک.

متاسفانه حتي قشر کتاب خونه ما هم به شدت دچار اين سندروم هستند. به نظرم يکي از دلايل اصلي اين مشکل مساله آموزش و پرورش و نحوه تربيت ما مي تونه باشه. وقتي که در کتاب ديني ما راجع يک مساله کاملا تخصصي -که در حوضه علوم طبيعي و زيست شناسي قابل بررسي و بحثه- صحبت ميشه و فقط با يک پاراگراف متن ، کليت تئوري تکامل رو زير سوال ميبره، و يا در کتابهاي اقتصاد دبيرستان، به راحتي سرمايه داري نفي ميشه بدون اينکه دليل اقتصادي براش آورده بشه، نتيجه همين ميشه که دوستان فکر ميکنن علم يه چيز گل و گشاده که اصلا" قابل اعتماد نيست و اون رو با استدلالهاي بي ربط اخلاقي نقد ميکنند.

واقعيت قضيه اينه که سطح دانش پايه و عمومي جامعه ما، حتي در بين تحصيلکرده ها نسبت به سطح اين علوم در دنيا يا بسيار پايينه و يا ناقص و اشتباه. اين مساله خصوصا در علوم انساني و يا رشته هايي که که با علوم انساني هم پوشاني دارن، مثل اقتصاد و علوم اجتماعي و يا علوم سياسي بسيار بيشتر ديده ميشه.
مساله اينجاست که ما در ايران هنوز داريم بر سر پايه هايي بحث ميکنيم که سالهاست در دنيا پذيرفته شده. مثلا هنوز بر سر اينکه مکانيزم بازار در اقتصاد کارکرد اصلي رو داره و يا دموکراسي خوبه يا بده و اصولا" معني دموکراسي چيه و يا مفهوم تکامل و انتخاب طبيعي - که ديگه سالهاست به صورت يک پارادايم در زيست شناسي در اومده- بحث ميکنيم.
اين مساله همونطور که گفتم از کم سوادي عمومي و نا آگاهي ما از علوم جديد ناشي ميشه. متاسفانه در دانشگاههاي ما هم اين ديدگاه نه تنها اصلاح نميشه بلکه اساتيد کم سواد و نا آگاه از پايه هاي علوم، به راحتي و با دو سه اظهار نظر حق به جانب يک تئوري علمي رو که سالهاي سال بر سرش بحث و مجادله شده و صيقل خورده و تبديل به يک پارادايم شده به راحتي به شيشکي مي بندن.

مساله ديگه که به شدت ما دچارش هستيم اينه که چهار چوب بحثها رو رعايت نميکنيم. مثلا وقتي داريم راجع به يک مساله اقتصادي بحث ميکنيم، به دليل اينکه اطلاعات پايه اي درست -و بدون پيشداوري- کافي نداريم، شروع ميکنم از منظر اخلاقي و يا ديني مساله رو نقد مي کنيم.
متاسفانه اين مساله با مباحث نيم بنده فلسفي مثل غرب زدگي ترکيب ميشه و نتيجه اين ميشه که هر چيزي که به نوعي سري در غرب داشته باشه به راحتي و با شمشير نسبيت نفي ميشه.

من زياد به اين مساله برخوردم که وقتي بحث علمي مطرح ميشه، طرف مقابل خيلي راحتي ميگه علم نسبيه و اصولا تو داري زيادي علمي به قضيه نگاه ميکني و يا اينکه ميگن علم (به مفهوم علوم جديد يا همون Science ) چيزي نيست که بشه بهش استناد کرد!!!. ين دوستان توجه نميکنن که تکنولوژي که تمام زندگيشون رو پر کرده و در هر حرکتيشون جاريه، در واقع تجسم ماديه علمه. موبايل، کامپيوتر، ماشين، اينترنت، قلب مصنوعي، پزشکي جديد، دانشگاه، گوگل، وبلاگ ، علم اقتصاد، لباسهايي که مي پوشيم و هزاران هزار چيزه ديگه از محصولات علوم جديده. اين دوستان بايد توجه داشته باشن که اگه نخوان علم رو مبناي مباحثشون قرار بدن و به راحتي نفيش کنند، معنيش اينه که بايد توي غار و در عصر غار نشيني زندگي کنند.

نهايتا" با اشاره به نوشته حامد، من فکر ميکنم اتفاقا به جاي پرداخت به مباحث خيلي تخصصي، بايد اول مباني علمي رو بازش کنيم و جوي رو بوجود بياريم که علم پذير باشه. وقتي که هنوز مباني و مفاهيم اوليه اقتصادي براي خيلي از دوستان نا آشناست و خيلي راحت بدون اينکه اصلا" مطالعه کافي راجع بهش داشته باشن، نفييش ميکنند، بحث کردن راجع به بهينه کردن مصرف بنزين و يا سهام عدالت و اين حرفا بنا کردن خانه بر روي شنه.
البته فکر ميکنم اين مساله از يک علت بزرگتر ديگه ناشي ميشه که اونهم خرد گريزي و تقدير گرايي عمومي ما ايرانيها است.

۱۱ آذر ۱۳۸۵

پيمان اخوت و پارادکس اصلاح طلبانه

اين مقاله قوچاني از خيلي نظرها مقاله جالب و قابل تأمليه. اگر واقعا کروبي منظورش از تاسيس حزب اعتماد ملي و روزنامه همين چيزهايي بوده که قوچاني اشاره ميکنه، واقعا حرکت مهمي انجام شده.
مقاله قوچاني مساله انتخابات و وضعيت حزبي اصلاح طلبان رو از ديد ساختاري و فرماليستي بررسي کرده که در جاي خودش جالبه و به نوعي نشان از نقد اصلاح طلبان از خود داره.

اين مقاله تا جايي که راجع به اصرار کروبي بر تاسيس حزب و روزنامه جدا و نقد اون بر روش اصلاح طلبان از جمله « تحميل يك زاويه نگاه خاص» به همه گروهها و احزاب اصلاح طلب حرف ميزنه جالب و قابل توجهه.
اما اولين اشتباه بزرگ قوچاني از اينجا شروع ميشه :
« شكست اصلاح‌طلبان از روزي شروع شد كه چهار گرايش مشاركت، كارگزاران، همبستگي و ملي - مذهبي در انتخابات دوره دوم شوراهاي شهر هر يك فهرست جداگانه‌اي منتشر كردند و آنگاه همين تجربه تلخ را در مجلس هفتم و رياست‌جمهوري نهم تكرار كردند.
جدا شدن راه اصلاح‌طلبان به مخالفان آنان اين امكان را داد كه به درون اين ساخت قدرت يكپارچه اصلاح‌طلبانه رخنه كردند...»
و در جاي ديگه مقاله عنوان ميکنه که :
«ديروز رسما عقد اخوت اصلاح‌طلبان با حفظ هويت‌هاي مستقل 5 فراكسيون اصلي: 1- حزب اعتماد ملي 2- حزب كارگزاران سازندگي 3- حزب مشاركت ايران اسلامي 4- سازمان مجاهدين انقلاب اسلامي و 5- مجمع روحانيون مبارز دوباره خوانده شد. ...
. ولي نتيجه عملي ائتلاف بازيابي گوهر گمشده اتحاد بود كه دقيقا چهار سال قبل(1381) در دومين دوره انتخابات شوراها گسسته شد.»
به نظر من يک تضاد بزرگ در اين ميان وجود داره. اونجايي که از قول کروبي به درستي اشاره ميشه که « تحميل يك زاويه نگاه خاص» به همه گروههاي اصلاح طلب کار اشتباهي بوده، حرف کاملا درستي عنوان ميشه.
اگه نگاهي به ليست به اصطلاح عقد اخوت!!! اصلاح طلبان بندازيم توش از چپ هاي ايدئولوژيست و راديکالي مثل سازمان مجاهدين انقلاب اسلامي تا تکنوکراتهاي عملگرايي مثل کارگزاران سازندگي وجود داره. که اين مساله کاملا در تضاد با تحميل نکردن يک زاويه نگاه خاص و تعدد مراكز تحليله.
اينجا اصلاح طلبان دارن دقيقا همون کاري رو ميکنن که در زمان مجلس قبلي کردن. اصرار بر همگرا کردن نيروهايي که جهتهاي حرکت متفاوتي دارند.
اينکه احزاب مختلف براي رسيدن به قدرت باهم اعتلاف کنند در دنيا چيز عجيبي نيست. مثلا خيلي وقتها سوسياليستها با سبزها اعتلاف ميکنند. يا مثلا اعتماد ملي ميتونه به صورت جدا با کارگزاران اعتلاف کنه و يا اصولا جهت حرکتش رو بر مبناي اعتلاف با حزب مشارکت قرار بده. اما کنار هم قرار دادن اين پنج حزب نشون دهنده اين ميتونه باشه که في الواقع اين حزبها هنوز گفتمان مشخص و يک ديدگاه سياسي خاصي براي احزابشون ندارن.
اما به نظر من بزرگترين اشکال اين مقاله اينه که دليل شکست اصلاح طلبا رو جدايي گرايشهاي مختلف و رخنه کردن مخالفان به درون اين ساخت قدرت يكپارچه اصلاح‌طلبانه ميدونه. تا وقتي که اصلاح طلبا سعي کنند که مبناي تفکر خودشون رو شتر گاو پلنگي بدونن اين جداييها ادامه خواهد داشت و اين پيمان اخوتها! همچنان از هم خواهد گسيخت. ( استفاده از اين اصطلاح در قرن بيست و يکم و دوران علمي شدن علوم سياسي اونهم از زبان شخصي مثل قوچاني واقعا تاسف باره)
گرچه برخي از دلايل عنوان شده ميتونه جزو دلايل شکست اصلاح طلبان باشه اما تحليلهايي اينچنيني به راحتي يکي از مهمترين ذينفعان رو که مردم هستند در تحليلهاش دخيل نميکنه. بزرگترين دليل اصلي شکست اصلاح طلبان نداشتن شناخت درست از ساختار جامعه ايران و اصرار بر تحميل نظراتشون بر همين مردم بوده. اصلاح طلبان خيلي محکم براي خودشون جايگاه و وزن مرجعيت قائلند و فکر ميکنند به اين دليل هر ديدگاهي دارند-حتي اگر درست- مردم هم دقيقا مثل اونا فکر ميکنند. به نظر من گوهر گمشده اصلاح طلبها شناخت بهتر مردم و تبيين محکمترو شفاف تئوريهاشونه(حتي اگه باعث بشه فقط ۳ مليون راي بيارن).
متاسفانه اصلاح طلبا هنوز نفهميدن که در دوم خرداد بغير از اون ۳ ميليون نفري که تو انتخابات قبلي به معين راي دادن و اون ۲و۳ میليون نفري که به معين راي ندادن و در انتخابات شرکت نکردند، اون ۲۰ و خورده اي ميليون نفر يا به سيد بودن محمد خاتمي و يا به خاطر عداوت با ناطق راي دادن تا تئوريهاي به اصطلاح اصلاح طلبانش.
در آخر ميخوام بدونم، اين پيمان اخوت با پيمان اخوت قبلي اصلاح طلبان در دوم خرداد و مجلس قبلي که اونها رو به اينجا رسوند چه فرقي داره؟

۲۲ آذر ۱۳۸۵

بدون شرح!!!

خاتمی : به صحنه بياييم و به‌تدريج مشكلات را حل كنيم

مهدي كروبي:اگر اعتراضي هم داريد در انتخابات شركت كنيد



ماشاالله شمس الواعظين، راي دادن را جزء «حقوق مردم مي‌داند که بايد به آن عمل کنند!!!» چرا که در غير اين صورت برخي به جاي آنان تصميم مي‌گيرند!!!

برخی چهره های شاخص نامزدهای حزب اعتماد ملی در انتخابات خبرگان رهبری

- محمود هاشمی شاهرودی (خراسان رضوی)
- عباس واعض طبسی (خراسان رضوی)
- محمدرضا فاکر (خراسان رضوی)

۲۴ آذر ۱۳۸۵

به سبک يه گاز سيب سرخ: محکوم به مرگ به عفو زندست، کور به بينا شدن

همه ميدونن و نياکان ما و عقلا هم گفتن که صد البته اميد چيز خوبيه! اما اگه تومور مغزی داريد و برای درمان استامينفن ميخورين چون هربار که ميخورين دردتون کم ميشه، خوب خوشحال باشين.

هر آدم عاقلي ميدونه که آدم درد نداشته باشه خوبه، اما اگه درد نداشتن باعث شده تومورشو فراموش کنه چي؟ هيچي! تومور اينقدر بزرگ ميشه که ديگه با عمل جراحي هم نميشه درستش کرد چه برسه به سلمونی.
حالا شما هي بيا به اين بدن استامينوفن تزريق کن. بيا دماغش رو جراحي کن، بيا موهاشو اصلاح کن.
از اونطرف چون آدم تومور داره دليل نميشه که موهاشو اصلاح نکنه! ميشه؟

خيليا ميگن بهتره آدم موهاشو اصلاح کنه و تومور داشته باشه تا تومور داشته باشه و موهاشو اصلاح نکنه!
اگه آدم يه جو عقل داشته باشه، در برابر اين استدلال قوي واقعا نميتونه مقاومت کنه، می‌تونه؟

شعار هفته: ای جاهلان! اگر سلمانی نرفتيد و مرديد بدانيد که خود کرده را تدبير نيست.

۲۵ آذر ۱۳۸۵

مطالعه مقايسه‌ای : فروشگاه شهروند و مفهوم خرده فروشی کلان

فروشگاه زنجيره اي شهروند رو ميشه يکي از بزرگترين فروشگاه هاي خرده فروشي در ايران دونست. با مقدار بسيار زيادي اغماض ، شهروند به نوعي همون کاري رو انجام ميده که وال مارت در آمريکا و بقيه کشورهاي ديگه دنيا.

يکي از سؤ‌ برداشتهايي که از مفهوم کار شهروند هم براي مديرانش و هم براي مشتريان اتفاق افتاده اختلاط مفهوم فروشگاه زنجيره اي با خرده فروشي در سطح کلانه.

فروشگاه زنجيره‌اي مجموعه اي از فروشگاهها است که داراي يک مارک تجاري خاص، مديريت متمرکز و به طور معمول با روش کسب و کار استاندارده. مالکيت شعب مختلف اين فروشگاهها مي تونه براي يک شرکت باشه و يا به صورت فرانشايز اداره بشه. همچنين اين فروشگاهها مي تونن محصولات يک مارک تجاري خاص رو بفروشن(مثلا مکدونالد، بوف يا هايدا) و يا محصولات شرکتهاي مختلف رو(مثل شهروند يا وال مارت).

معمولا در مجموعه هاي خرده فروشي کلان، تبليغات، توزيع و خريد(در جمع مارکتينگ) به صورت متمرکز انجام ميشه که به دليل خريد با حجم بالا باعث ميشه که قيمت خريد محصول بسيار پايين باشه و نتيجتا فروش با قيمت زير قيمت معمول بازار انجام ميشه.(در اينجا از يک اصل بسيار پايه ايه اقتصاد استفاده ميشه.)

فروشگاه شهروند نوعي فروشگاه زنجيره ايه چون شعبات مختلف و سيستم متمرکز مديريت و خريد زير يک نام رو داره. فروشگاه شهروند يک فروشگاه چند منظور هم هست چون محصولات مختلفي رو ارايه ميکنه. همچنين جزو خرده فروشهاي کلان هم حساب ميشه.

اصولا خريد از يک خرده فروش کلان چندين مزيت براي مشتري داره:
1- صرفه جويي در وقت
2- تنوع بيشتر محصول
3- امکان مقايسه قيمتها و مارکها در يک محل
4- خريد با قيمت پايينتر از بازار

مدل کسب و کار مجموعه اي مثل وال مارت به صورتي طراحي شده که هر چهار خصوصيت رو داره و شعار وال مارت اينه «هميشه قيمت پايين» و خيلي وقتا ادعا ميکنه که ارزون ترين قيمت رو در بازار داره.
اما فروشگاه شهروند متاسفانه فقط سه خصوصيت اول رو داره و خيلي اوقات قيمت فروش محصولش از قيمت اون محصول در فروشگاههاي سطح شهر بيشتره!!!
من تجربه خودم رو اينجا عنوان ميکنم. مثلا قيمت يک سرخ کن در بازار تهران ۸۸ هزار تومنه، در يک مغازه در سطح شهر۹۵ هزار تومن و در فروشگاه شهروند ۱۰۰ هزار تومن!!!!
همه اين سرخ کن ها از يک شرکت خريداري ميشه. يعني اون مغازه در بازار جنس رو مستقيم خودش وارد نميکنه که بگيم ممکنه از منبعي خريد کرده باشه که ارزونتره. ضمن اينکه حجم خريدي که شهروند انجام ميده اصلا با مقداري که يه مغازه خرده فروشي کوچک انجام ميده قابل قياس نيست. همونطور که حجم فروش شهروند ميتونه به طور بالقوه بسيار بيشتر از يک مغازه باشه.
شهروند محصول رو از توليد کننده ارزانتر از مغازه هاي خرده فروشي کوچک ميخره و حجم فروشش هم از يک مغازه بسيار بيشتره. پس چه دليل داره که قيمت فروش محصول در شهروند تا ۱۴ درصد گرونتر از يک مغازه خرده فروشي (که اين مغازه حد اقل ۱۰درصد روي قيمت خريدش ميکشه) باشه؟
اين در حاليه که وال مارت در پايان سال مالي ۲۰۰۶ با ۳۱۶ ميليارد فروش، فقط در حدود ۱۱ ميليارد دلار درآمد داشته. يعني به طور متوسط فقط سه و نيم درصد سود.

مساله ايجاست که يا مفهوم خرده فروشي کلان به درستي براي مديران شهروند جا نيفتاده يا شايد هم مدل کسب و کارشون مدل ديگري باشه! اما فکر ميکنم مساله اصلي بر سر سوء مديريت و روش مديريت سنتي در شهروند باشه.

در هر حال متاسفانه هر مفهومي (مثل دموکراسي، جامعه مدني، موبايل، ماشين، کامپيوترو هزاران مثال ديگه) زمانيکه وارد ايران بشه عوض ميشه و به صورت يک کودک ناقص الخلقه در مياد.
اما وظيفه ما به عنوان شهروندان ايراني و يا حداقل کسانيکه در ايران متولد شديم در اين ميون چيه؟

به نظرم مهمترين وظيفه ما اينه که اين مفاهيم رو به صورت پايه اي تشريح کنيم و کاربردهاشو بين ايران و بقيه کشورهاي دنيا مقايسه کنيم.

۲۶ آذر ۱۳۸۵

به سبک يه گاز سيب سرخ: تفاوت اصلاح طلبی و اصلاح طلبان فعلی

به نظر من يه اشتباه بزرگ اونايي که دغدغه وطن دارن و روش درست رو اصلاحات ميدونن اينه که اصلاحات رو به مثلا اصلاح طلبا سنجاق کردن.
البته مثلا اصلاح طلبا هم دارن زور ميزنن که اينجوري نشون بدن! اگه اصلاح طلبا نباشن ديگه اصلاحات وجود نداره که اصلا همچين چيزي نيست.

اين مطلب رو ببينيد:
آفتاب: ماشاالله شمس الواعظين، راي دادن را جزء «حقوق مردم مي‌داند((دستشون درد نکنه! لطف دارن.)) که بايد به آن عمل کنند» چرا که در غير اين صورت برخي به جاي آنان تصميم مي‌گيرند و هر کاري که دلشان خواست را انجام مي‌دهند.

پدر جان! براي بچه داري حرف ميزني؟ يا شايد فکر کرديد سر کلاس معارف هستيد؟
اين چه حقيه که بايد بهش عمل بشه؟
البته منظورشون از عمل کردن هم اينه که به تيم ما راي بدين! و اگه کسي به مخالف راي بده لابد از رو ناداني اينکارو کرده!
شما داري براي مردم تصميم مي‌گيري که نکنه يه وقت ديگران براشون تصميم بگيرند! اين آقاي شمس خودش هم اصلا ميدونه داره چي ميگه؟

۳۰ آذر ۱۳۸۵

بازی يلدا در وبلاگستان

خوب شب يلداي وبلاگستان ميتونه خيلي باحال باشه. خصوصا با پيشنهادي که سلمان داده.

بازي ساده هست: کسي شروع مي کنه و 5 نکته از چيزهايي که احتمالا خوانندگان وبلاگش در مورد شخصيت او نمي دونند مي نويسه و در آخرش هم 5 نفر را معرفي مي کنه. اون 5 نفر هم به همين ترتيب 5 نکته از چيزهايي که کمتر کسي در مورد شخصيت اون ها مي دونه را مي نويسند و هر کدوم 5 نفر ديگه را معرفي مي کنند و همين جوري ادامه پيدا مي کنه.

اصل مطلب رو ميتونيد تو وبلاگ سلمان(اولين وبلاگ نويس ايراني) بخونيد.

خوب منم شروع ميکنم.
پنج تا از چيزايي که احتمالا شما راجع به من نميدونيد:

۱- ۲۹ سالمه.
۲- با همسرم مهسا(که حقيقتا دوستش دارم) به صورتي کاملا اتفاقي و باحال در هند آشنا شدم و سوم دي ماه امسال سالگرد عروسيمونه
۳- هر خوراکي به جز خورشت باميه و شيرين پلو با خلال پرتقال رو دوست دارم
۴- هميشه تو ايروپولي بانکدار بودم و تقريبا هميشه هم تقلب مي کردم. حالا هم اينکارو ميکنم و بغير از اون پنج نفري که قراره معرفي کنم، اين چهار نفر روهم اضافه مي‌کنم.
حامد، حسين ، سولوژن، روزبه
۵- اولين کتاب باحالي که خوندم و طرز تفکر من رو عوض کرد و باعث شد بفهمم که آدم يه چيزي داره به نام مغز که درست مثل ريه ها بايد به کار بندازتش، کتاب کوههاي سفيد(و بعدش شهر طلا و سرب و برکه آتش) بود. من اين کتاب رو وقتي دوم راهنمايي بودم خوندم.

سلمان بدجنسي کرد و دونفر از کسانيکه من حتما معرفي ميکردم رو زودتر معرفي کرد.

براي ادامه من اين پنج نفر رو معرفي ميکنم.
نيما
دنتيست
امير قويدل
بابا و دخترش
آقا اجازه
شب يلداي خوبي داشته باشين.

۱۷ شهریور ۱۳۸۶

من پرت و پلا هستم، پس هستم.

اين نوشته رو تقديم ميکنم به سلمان - یکی از گلوبال ترین لوکالیهايی که دیدم- و همه خواننده هاي وبلاگش، به همراه تبريک هفتمين سالگرد وبلاگ نويسيش.

اگر واقعا ميخوايد بدونيد که اين مطلب راجع به چيه، اول اين نوشته سلمان رو بخونيد.


برداشت من از نوشته سلمان اين بود که اون احساس ميکنه به اين دلايل وبلاگ نوشتنش و شايد وبلاگ نوشتن خيلي از ماها که در خارج زندگي مي کنيم موضوعيتش رو از دست داده.

1- بيشتر زمان ما در خارج از کشور در محيطي غير از محيط فارسي زبانها و ايرانيها ميگذره و به نوعي دغدغه هاي روزمره ما بيشتر از اونيکه به ايران مربوط باشه به خارج از کشور مربوطه

2- دغدغه هاي ما با دغدغه هاي مردمي که در ايران زندگي ميکنند تفاوت عمده داره

3- ما در جريان تغيراتي که در زندگي روزمره مردم اتفاق ميفته نيستيم

4- به دليل دوري زياد و يا نزديکي زياد بي ربط بودن برداشت ما تشديد شده

5- علي رقم همه اين حرفها، بعضي ها رابطشون و يا بهتر بگم با ربط بودنشون رو با ايران حفظ کردند. و اين دلايل رو براي اون مطرح کرده : (1) فاصله مناسب با ايران و تحولاتش (2) ارتباط خيلي نزديک و دقيق با مخاطبشون در ايران (قشر خاص آکادميک باشه يا خواننده عام روزنامه اقتصادي)

و در آخر نتيجه گرفته که ما چون پرت و پلا هستيم، کارمون هم زياد ارزشمند نيست. عبارت دقيقش هم اينه

"...، مخاطبت را به ذهن بياور. اگر او را به طور دقيق مي شناختي و گره اي از کار او به طور واقعي باز کرده بودي، تو پرت و پلا نيستي ... و هيچ چيز ارزشمندتر از احساس مفيد بودن و مرتبط بودن نيست .."

ممکنه برداشت من از نوشته سلمان اشتباه بوده باشه و يا منظورش رو درست درک نکردم، اما بعد از خوندن نوشته سلمان اين دو سوال براي من پيش اومد. که براي من جواب به سوال دوم جالب تر و مهم تره تا سوال اول.

1- آيا ما پرت و پلا هستيم؟

2- آيا پرت و پلا بودن کم ارزش تر از پرت و پلا نبودنه؟( آيا نبايد پرت و پلا بود؟)


من براي جواب به اين سوال رجوع ميکنم به اولين نوشته سلمان تو وبلاگش.16 شهريور 1380-

" [...] خيلي جدي نگيريد! اما weblog به وب سايت يا homepage اي ميگن كه شامل نوشته هاي شخصي يك نفر راجع به چيزها و نكات جالبي كه ميبينه يا بهشون فكر ميكنه هست. [...]
# وب نوشت من شامل چه چيزهايي ميشه؟
... از نكات جالبي كه در طول روز از اينور و اونور مي خونم و مي شنوم ... تا چيزهاي جالبي كه روي وب پيدا مي كنم ... تا فكرها و نكاتي كه به ذهنم مي آد ... همه چي! ... "

به نظر من جواب سوال پرت و پلا بودن يا نبودن بيشتر به اين برميگرده که به چه دليل ما وبلاگ مينويسيم.

قطعا من براي اصلاح جامعه، آموزش، نوشتن يک مقاله علمي و تحقيقاتي و يا برگزاري سمينار و کنفرانس وبلاگ نمينويسم.
ممکنه بعضي از نوشته هاي من يکي يا برخي از اين اهداف رو دنبال کنه اما روح وبلاگ به نظر من بسيار شخصي تر از اينه که همچين اهدافي رو دنبال کنه. من به نوشته سلمان دوباره رجوع ميکنم"... نکات جالبي که اينور و اونور ميشنوم، ... فکرها و نکاتي که به ذهنم ميآد و ... همه چي!" من توي اين تعاريف، جايي براي مرتبط بودن و يا پرت و پلا نبودن نميبيم.

به نظر من بهترين قسمت وبلاگ اينه که يه رسانه شخصيه. قبول دارم که وبلاگ هم مثل هر اختراع ديگه بشر يه موجود در حال تغيير و تحوله، اما به نظرم روح وبلاگ هنوز همون شخصي بودنشه.

با تمام احترامي که براي خواننده قائل هستم( يه ترجمه بسيار ابتدايي از With all due respect) (: من به عنوان يک وبلاگ نويس ،بيشتر از اونيکه بخوام مخاطب رو در نظر بگيرم، بايد خودم رو در نظر بگيرم. به نظر من همه جذابيت وبلاگ به همينه. اينه که راجع به شخصيت يک آدمه. يک موجود زنده.
مطمئنا اگر شما شخصيت جالبي داشته باشي قطعا معروفيت و خواننده زياد هم به دنبالش مياد. قدرت وبلاگ در اينه که استعداد هاي واقعي و ناشناخته ماها رو آزاد ميکنه و پرورش ميده.

وبلاگ تا وقتي هويت يا حداقل بخشي از هويت يک انسان رو رو ميکنه، به نظر من وبلاگه، زمانيکه وبلاگ تبديل ميشه به صرفا لينکدوني، مقاله، خبرنامه و ... هويت وبلاگيش رو از دست ميده.

به نظر من وبلاگ بيشتر مثل يک اثر هنري ميمونه، مثل يک عکس و يا نقاشي. زمانيکه عکاس داره از يک موضوع عکس ميگيره، دنيا رو از ديد موضوعش نگاه نميکنه. بلکه موضوع رو از ديد خودش نگاه ميکنه. جذابيت يک اثر هنري، بيشتر از اينکه به موضوع اثر باشه، به ديدگاه خالق اثر در زمان خلقش بر ميگرده.

مخلص کلام، ما تا وقتي پرت و پلا هستيم، پرت و پلا نيستيم.
(We are relevant as long as we are irrelevant) هر تلاشي براي مفيد واقع شدن، اصل فلسفه وبلاگ رو خراب ميکنه.


حتي اگر کسي مقاله علمي و يا عکسي رو در وبلاگش ميذاره، او چيزي که وبلاگ رو با روزنامه يا کتاب متفاوت ميکنه، زاويه ديد نويسنده اونه. معنيش اين نيست که اون مقاله از نظر علمي يا هنري يا فرهنگي با ارزش نيست. بلکه معنيش اينه، براي اينکه از ديد وبلاگي با ارزش باشه، بايد اون برداشت شخصي رو ، تو تک تک خطوطش داشته باشه.

به نظر من مطرح کردن اين مساله به صورتي که سلمان مطرح کرده مثل اين ميمونه که بگيم، به جاي اينکه بشينيم برنامه حيات وحش و يا يک فيلم کمدي در تلويزيون ببينيم، بهتره بريم راجع به تاريخ ايران کتاب بخونيم. يعني اونهايي که برنامه حيات وحش و يا سريال کمدي مي سازند، کارشون نسبت به کسانيکه کتابهاي تاريخي و يا سياسي و علمي مي نويسن بسيار پرت و پلاست.

اما اينجا يک سوال مطرح ميشه. براي ما که دغدغه ايران داريم چي؟ ما که نگران ايران هستيم، نگران مردمش، خاکش و يا حتي شايد صرفا خونواده و دوستاي خودمون هستيم چي؟ اگر ما بخوايم چيزهايي که اينجا ياد گرفتيم به نحو درستي به اونها منقل کنيم بايد چکار کنيم؟

به نظر من وبلاگ ميتونه رسانه خوبي براي اينکار باشه، اما به شرطي که به صورت يک رسانه سنتي ديده نشه. به نظر من بهترين کمک وبلاگي اينه که خيلي راحت، همونطوري که تا بحال وبلاگ مي نوشتيم، ادامه بديم. من فکر ميکنم مهمترين کارکرد وبلاگ تو ايران اين بوده که کمک کرده تا تو جامعه ای با فرهنگ گروهي، آدمهاي ما بتونن براي هويت، منيت و شخصيتشون جايگاه قائل بشن.

اما، من که اقتصاد خونده هستم چي؟ من که تو يکي از بهترين دانشگاههاي خارج از کشور جامعه شناسي، علوم سياسي، کامپيوتر، پزشکي و... خوندم چطور ميتونم کمک کنم. اصلا شايد من کسي باشم که تحصيلات خاصي ندارم، اما ميخوام کاري کرده باشم.

جواب اين مساله بر ميگرده به خارج از دنياي وبلاگ.
مثالهاي که سلمان زده اتفاقا مثالهاي خوبيه و من با سلمان در اون موارد موافقم. ما ميتونيم وبسايت علمي، يا خبري راه بندازيم. مي تونيم مقاله هامون رو تو روزنامه هاي ايران چاپ کنيم، مي تونيم به سازمانهاي غير دولتي و يا خيريه در ايران کمک کنيم، حتي مي تونيم صرفا تو وبلاگهامون راجع به خودمون و برداشتهامون از چيزهايي که اينجا ديديم بنويسي. هزار و يک راه مختلف مستقيم و غير مستقيم وجود داره که بتونيم اين هدف رو عملي کنيم.

براي من اين قسمت نوشته سلمان ، با توجه به برداشتي که از سلمان دارم عجيب ترين قسمت نوشتشه.

"1- مخاطبت را به ذهن بياور.
2- اگر او را به طور دقيق مي شناختي و گره اي از کار او به طور واقعي باز کرده بودي، تو پرت و پلا نيستي
3- ... و هيچ چيز ارزشمندتر از احساس مفيد بودن و مرتبط بودن نيست "

به نظر من اين پاراگراف ترکيب نا موزون و پرت و پلائيه از يک سري عبارت که هر کدوم به صورت جدا معني داره اما با يک رشته بسيار ضعيف و خودمونيش رو بگم با تُف به هم چسبيده شده. من این نوشته سلمان رو بیشتر میگذارم به حساب Mid Weblog Life Crisis.

1- ما به عنوان وبلاگ نويس، سازنده پيام تبليغاتي نيستيم که مخاطب رو تو ذهنمون بياريم.

2- من از وبلاگم براي باز کردن گره کار مخاطبم استفاده نميکنم. حتي براي باز کردن گره کار خودم هم استفاده نميکنم (شايد اگر گره اي از کار خودم باز کنم بزرگترين خدمت رو کردم)، گرچه ممکنه در هر حال نوشته هاي من به درد کسي بخوره و گره از کار مخاطبم باز کنه و يا برخي از نوشته هاي من همچين هدفي رو داشته باشه اما هدف من از نوشتن وبلاگ اين نيست.

3- احساس مفيد بودن و مرتبط بودن به نظر من دو امر کاملا متفاوته که تو اين بحث نميگنجه. فقط براي زخمي کردن بحث سوالي رو مطرح ميکنم، و اون سوال اينه، مرتبط بودن از ديد چه کسي؟
از ديد خواهر زادم با موبايل مرکز سرگرميش؟ از ديد کسي که در ايران زندگي ميکنه؟ از ديد خودم؟


بحث، بحث مفصليه. اما حرف آخر من به سلمان اينه:
- هويت وبلاگ، خصوصا براي ما که در خارج از کشور زندگي ميکنيم به پرت و پلا بودنشه. اين اون چيزيه که مارو متفاوت ميکنه

- مفيدترين کاري که ما با وبلاگهامون ميتونيم بکنيم اينه که اون رو با رسانه هاي ديگه اشتباه نگيريم و سعي کنيم مثل هميشه، هويت خودمون رو به نوشته هامون تزريق کنيم.

- لوکالی، هیچوقت این مساله رو فراموش نکن : "واقعیتش اینه که ما اون زمانیکه از ایران رفتیم، تصمیم گرفتیم که پرت و پلا باشیم. یادت باشه، ما همون زمانی هم که ایران بودیم، پرت و پلا بودیم. برای همین هم هست که احساس کردیم که دیگه حضورمون تو ایران Irrelevantه... ما انتخاب کردیم که پرت و پلا باشیم. یادت باشه، ما از ایران رفتیم چون واقعیتش اینه که دغدغه های ما با دغدغه های اطرافیانمون و جامعمون تفاوت داشته. اشتباه نکن. ما هنوز هم دغدغه ایران داریم. اما نوع دغدغه های ما و نوع برداشتمون و عکس العمون با بقیه فرق داشته."

سه تا از بهترين تعاريفي که از وبلاگ و يا وبلاگستان ايراني من ديدم اينهاست.

1- اولين وب نوشت سلمان :
# وب نوشت بر وزن دست نوشت يك اصطلاح من در آوردي است! خيلي جدي نگيريد! اما weblog به وب سايت يا homepage اي ميگن كه شامل نوشته هاي شخصي يك نفر راجع به چيزها و نكات جالبي كه ميبينه يا بهشون فكر ميكنه هست.
# وب نوشت من شامل چه چيزهايي ميشه؟
... از نكات جالبي كه در طول روز از اينور و اونور مي خونم و مي شنوم ... تا چيزهاي جالبي كه روي وب پيدا مي كنم ... تا فكرها و نكاتي كه به ذهنم مي آد ... همه چي! ...

2- يکي از نوشته هاي خورشيد خانم :(نقل به مضمون)
[...]وبلاگستان ايراني مثل پازلي ميمونه که هر قطعش با اونيکي متفاوته اما وقتي کنار هم قرار ميگيره، هويت ايراني رو ميسازه[...]

3- وبلاگ پژمان:
يه وجب خاک اينترنت


اين يه وجب خاک ماله منه! شما هم یک وجب خودتون رو دارید.

درباره ايران و قضايای مرتبط

این صفحه حاوی آرشیوی از تمام نوشته هایی که به دسته ايران و قضايای مرتبط ارسال شده می باشد. نوشته ها بر حسب قدیمی تر به جدید تر فهرست شده است.

دسته بعدی انتخاب انسانی است.

دسته قبلی استراليا می باشد.

در صفحه اصلی و یا با دیدن آرشیو می توانید موارد خیلی بیشتری پیدا کنید.