صفحه اصلی

انتخاب انسانی آرشیو

۱۳ آبان ۱۳۸۵

تولد پنج سالگی وبلاگ

پنج سال پيش يعنی در ۱۳ آبان ۱۳۸۰ من اولين نوشته وبلاگم رو منتشر کردم. اونزمان اسم وبلاگم يه گاز سيب سرخ بود آخرين باری که تو وبلاگم اولم مطلبی نوشتم مربوط ميشد به زمان رفتنم از ايران که در تاريخ ۳ مرداد ۱۳۸۲ نوشته شده.

بعد از اون چند بار به صورت پراکنده مطلب نوشتم که آخرينش مربوط ميشد به قضيه مجتبی سميعی نژاد. آدرس جديد وبلاگم همينيه که می‌بينيد. البته می تونيد قالبی رو که برای وبلاگ دومم درست کرده بودم اما ازش استفاده نکردم و در دومين قبليم بوده رو از اينجا ببينيد که خوب البته دومين قبليم ديگه فعال نيست.

تو اين مدت تقريبا به طور ثابت وبلاگای مورد علاقمو مي خوندم.

اينکه دارم دوباره وبلاگ مينويسم ميتونه یه اتفاق مهم به نظرخودم باشه ، اما اينا به شرطيه که فکر کنم يه کاري رو واقعا" دوباره شروع کردم. اما به نظر خودم اين فقط ادامه يه روند طبيعيه که داره حرکت ميکنه. قاعدتا" تو اين روند ممکنه به اين نتيجه برسم که نوشتن رو متوقف کنم تا زمانيکه حس کنم ميخوام باز هم بنويسم.
واقعيت اينه که نوشتن کار آسوني نيست. به نظرم براي نوشتن هر يک خط، حداقل آدم بايد 10 صفحه مطلب خونده باشه. نميخوام کار خودم رو سخت کنم و ادعا هم نميکنم که من هر خط نوشتم ناشي از خوندنه ده صفحه است. حتي ممکنه برعکس هم باشه. يعني نوشتن ده صفحه ناشي از خوندن يک خط يا حتي بدون خوندن يا تجربه کردن چيزي باشه. در هر حال قضيه زياد پيچيده نيست. چند ساله که ننوشتم و حالا احساس ميکنم يه چيزايي براي نوشتن دارم. حتي اگه براي کسي جالب نباشه، براي خودم لازمه که بنويسم. به خودم خوش آمد ميگم. اميدوارم قسمت دوم وبلاگ نويسيم مثل فيلمايي هاليوود از قسمت اولش بدتر نباشه.
اما بايد بگم در اين سه سال که ننوشتم خيلی عوض شدم. هم خودم و هم ديدگاه هام

نيازی نيست بيشتر از اين راجع به گذشته توضيح بدم. تصميم دارم از اين به بعد به طور مرتب (نه لزوما هر روز)  بلاگم .

اگر هنوز جايی لينکی به وبلاگ قديمی من داريد لطفا اون رو به آدرس جديدم تغيیر بديد.
و عميقا از اینکه دوباره به جمع بلاگرا برگشتم خوشحالم

۱۷ آبان ۱۳۸۵

امنيت شغلی، استقلال شغلی، مالکيت کسب‌ و‌ کار و يا بی نيازی مالی؟

ترجمه فارسی اين متن واقعا کار سختيه چون معادلهای فارسی خوبی برای(BusinessوياSelf-Employed)وجود نداره. من سعی کردم نزديکترين چيزی که به ذهنم می‌رسيد استفاده کنمم


An Employee works for the system
A Self Employed is the system
A Business Owner creates, owns or controls the system
An Investor, invests money into the system


يک کارمند برای سيستم کار می‌کنه
کسی که برای خودش کار می‌کنه خوده سيستمه
کسی که صاحب " کسب و کاره"، يک کسب و کار رو ميسازه، مالکشه و يا کنترلش ميکنه
و يک سرمايه گذار بر روی سيستم سرمايه گذاری می‌کنه


اگر دوست داريد واقعا" براي خودتون کسي باشيد، مستقل فکر کنيد، به جاي اينکه همراه جمعيت حرکت کنيد. اگر شما همون کاري رو بکنيد که بقيه انجام ميدن، به همون چيزهايي ميرسيد که بقيه دارن.
هر شخصی تو زندگي کاريش می‌تونه انتخاب کنه که يکی از اين چهار تيپ باشه.

تو نوشته های بعدی خصوصيات هرکدوم از اين تيپها رو بيشتر باز ميکنم.

* بعداً اضافه شد
ممنون از Armatil که اطلاعات بيشتر رو راجع به اين نوشته تو نظرات اضافه کرد.
اينجا ميتونيد اطلاعات کاملتری راجع به اين برداشت از کسب و کار بخونيد.
http://en.wikipedia.org/wiki/Robert_Kiyosaki#Robert_Kiyosaki.27s_teachings

۲۶ آبان ۱۳۸۵

انتخاب انسانی به سبک يه گاز سيب سرخ

حالا که به نوشته هاي اين مدت نگاه ميکنم ميبينم چقدر با اون دوره که يه گاز سيب سرخي بودم فرق کرده.اون بخش از وجودم رو هنوزم دوست دارم. گرچه حالا ديگه يه آدم ديگه شدم. اماهنوز اون بخش از وجودم فعاله. در هر حال. بعضي از نوشته هام رو به سبک يه گاز سيب سرخ خواهم نوشت. اون نوشته ها تو قسمت «به سبک يه گاز سيب سرخ» آرشيو ميشه. ودر تيتر نوشته هم منعکس ميشه.

يه سفر کاری يه هفته‌ای هم دارم ميرم. تو اين مدت اگه تونستم آپديت می‌کنم.

۱۷ آذر ۱۳۸۵

دم خرو‍س

به نظرم يکي از کاملترين وجامعترين تحليلها راجع به مساله انتخابات رو تو اين نوشته هاي عبدي مي تونيد بخونيد.
انتخابات پيش رو

در باره انتخابات(کامنتها و پاسخها)

برنامه عملياتي مقدم بر شرکت در انتخابات (نگاه مهمان)

من حرفي بيشتر از اينها براي گفتن ندارم، فقط اين چنتا سوال رو ميتونم اضافه کنم.

۱- اگر اصلاح طلبها حاضر بشن براي پيروزي در انتخابات با مثلا اصول گراها عهد اخوت ببندند و يا ليست مشترک بدن آيا هنوز بايد به اونها(به عنوان اصلاح طلب و نه صرفا حزبی که می‌خواد قدرت رو به دست بگيره) راي داد؟

۲- به نظر شما براي ايجاد تغييرات مورد نظر اصلاح طلبا و تاثير گذاريشون در آينده، انتخابات شوارها مهمتره يا خبرگان؟

۳- آيا نفس انتخابات و راي دادن در هر شرايطي يه عمل اصلاح طلبانه است ؟

۴- اگر حزبي همه رو تشويق به شرکت در انتخابات به عنوان يک عمل دموکراتيک جهت رقم زدن آيندشون کنه اما در انتخابات خبرگان رسما اعلام کنه که با وجود ساختارهاي موجود امکان رقابت وجود نداره و شرکت نميکنه نبايد پرسيد که دليل حضور شما درانتخابات ديگه که خيلی هم کم اهميت تره(در هر شرايطی) چيه ؟

۵- اگر اصلاح طلبا با حزبي که «هاشمي شاهرودي»، «واعظ طبسي»، «رازيني» و... رو که در ليست کانديداهاشون براي خبرگان معرفي کردن(اعتماد ملي) اعتلاف کنند، اين سوال پيش نمياد که شما که حضور همين افراد رو مانع اصلاحات و عامل تعطيلي روزنامه ها ميدونستيد چطور با حزبي اعتلاف ميکنيد که اين افراد رو به عنوان کانديداي خبرگان معرفي کرده؟ ...

۲۲ آذر ۱۳۸۵

بدون شرح!!!

خاتمی : به صحنه بياييم و به‌تدريج مشكلات را حل كنيم

مهدي كروبي:اگر اعتراضي هم داريد در انتخابات شركت كنيد



ماشاالله شمس الواعظين، راي دادن را جزء «حقوق مردم مي‌داند که بايد به آن عمل کنند!!!» چرا که در غير اين صورت برخي به جاي آنان تصميم مي‌گيرند!!!

برخی چهره های شاخص نامزدهای حزب اعتماد ملی در انتخابات خبرگان رهبری

- محمود هاشمی شاهرودی (خراسان رضوی)
- عباس واعض طبسی (خراسان رضوی)
- محمدرضا فاکر (خراسان رضوی)

۲۴ آذر ۱۳۸۵

به سبک يه گاز سيب سرخ: محکوم به مرگ به عفو زندست، کور به بينا شدن

همه ميدونن و نياکان ما و عقلا هم گفتن که صد البته اميد چيز خوبيه! اما اگه تومور مغزی داريد و برای درمان استامينفن ميخورين چون هربار که ميخورين دردتون کم ميشه، خوب خوشحال باشين.

هر آدم عاقلي ميدونه که آدم درد نداشته باشه خوبه، اما اگه درد نداشتن باعث شده تومورشو فراموش کنه چي؟ هيچي! تومور اينقدر بزرگ ميشه که ديگه با عمل جراحي هم نميشه درستش کرد چه برسه به سلمونی.
حالا شما هي بيا به اين بدن استامينوفن تزريق کن. بيا دماغش رو جراحي کن، بيا موهاشو اصلاح کن.
از اونطرف چون آدم تومور داره دليل نميشه که موهاشو اصلاح نکنه! ميشه؟

خيليا ميگن بهتره آدم موهاشو اصلاح کنه و تومور داشته باشه تا تومور داشته باشه و موهاشو اصلاح نکنه!
اگه آدم يه جو عقل داشته باشه، در برابر اين استدلال قوي واقعا نميتونه مقاومت کنه، می‌تونه؟

شعار هفته: ای جاهلان! اگر سلمانی نرفتيد و مرديد بدانيد که خود کرده را تدبير نيست.

۱۷ شهریور ۱۳۸۶

من پرت و پلا هستم، پس هستم.

اين نوشته رو تقديم ميکنم به سلمان - یکی از گلوبال ترین لوکالیهايی که دیدم- و همه خواننده هاي وبلاگش، به همراه تبريک هفتمين سالگرد وبلاگ نويسيش.

اگر واقعا ميخوايد بدونيد که اين مطلب راجع به چيه، اول اين نوشته سلمان رو بخونيد.


برداشت من از نوشته سلمان اين بود که اون احساس ميکنه به اين دلايل وبلاگ نوشتنش و شايد وبلاگ نوشتن خيلي از ماها که در خارج زندگي مي کنيم موضوعيتش رو از دست داده.

1- بيشتر زمان ما در خارج از کشور در محيطي غير از محيط فارسي زبانها و ايرانيها ميگذره و به نوعي دغدغه هاي روزمره ما بيشتر از اونيکه به ايران مربوط باشه به خارج از کشور مربوطه

2- دغدغه هاي ما با دغدغه هاي مردمي که در ايران زندگي ميکنند تفاوت عمده داره

3- ما در جريان تغيراتي که در زندگي روزمره مردم اتفاق ميفته نيستيم

4- به دليل دوري زياد و يا نزديکي زياد بي ربط بودن برداشت ما تشديد شده

5- علي رقم همه اين حرفها، بعضي ها رابطشون و يا بهتر بگم با ربط بودنشون رو با ايران حفظ کردند. و اين دلايل رو براي اون مطرح کرده : (1) فاصله مناسب با ايران و تحولاتش (2) ارتباط خيلي نزديک و دقيق با مخاطبشون در ايران (قشر خاص آکادميک باشه يا خواننده عام روزنامه اقتصادي)

و در آخر نتيجه گرفته که ما چون پرت و پلا هستيم، کارمون هم زياد ارزشمند نيست. عبارت دقيقش هم اينه

"...، مخاطبت را به ذهن بياور. اگر او را به طور دقيق مي شناختي و گره اي از کار او به طور واقعي باز کرده بودي، تو پرت و پلا نيستي ... و هيچ چيز ارزشمندتر از احساس مفيد بودن و مرتبط بودن نيست .."

ممکنه برداشت من از نوشته سلمان اشتباه بوده باشه و يا منظورش رو درست درک نکردم، اما بعد از خوندن نوشته سلمان اين دو سوال براي من پيش اومد. که براي من جواب به سوال دوم جالب تر و مهم تره تا سوال اول.

1- آيا ما پرت و پلا هستيم؟

2- آيا پرت و پلا بودن کم ارزش تر از پرت و پلا نبودنه؟( آيا نبايد پرت و پلا بود؟)


من براي جواب به اين سوال رجوع ميکنم به اولين نوشته سلمان تو وبلاگش.16 شهريور 1380-

" [...] خيلي جدي نگيريد! اما weblog به وب سايت يا homepage اي ميگن كه شامل نوشته هاي شخصي يك نفر راجع به چيزها و نكات جالبي كه ميبينه يا بهشون فكر ميكنه هست. [...]
# وب نوشت من شامل چه چيزهايي ميشه؟
... از نكات جالبي كه در طول روز از اينور و اونور مي خونم و مي شنوم ... تا چيزهاي جالبي كه روي وب پيدا مي كنم ... تا فكرها و نكاتي كه به ذهنم مي آد ... همه چي! ... "

به نظر من جواب سوال پرت و پلا بودن يا نبودن بيشتر به اين برميگرده که به چه دليل ما وبلاگ مينويسيم.

قطعا من براي اصلاح جامعه، آموزش، نوشتن يک مقاله علمي و تحقيقاتي و يا برگزاري سمينار و کنفرانس وبلاگ نمينويسم.
ممکنه بعضي از نوشته هاي من يکي يا برخي از اين اهداف رو دنبال کنه اما روح وبلاگ به نظر من بسيار شخصي تر از اينه که همچين اهدافي رو دنبال کنه. من به نوشته سلمان دوباره رجوع ميکنم"... نکات جالبي که اينور و اونور ميشنوم، ... فکرها و نکاتي که به ذهنم ميآد و ... همه چي!" من توي اين تعاريف، جايي براي مرتبط بودن و يا پرت و پلا نبودن نميبيم.

به نظر من بهترين قسمت وبلاگ اينه که يه رسانه شخصيه. قبول دارم که وبلاگ هم مثل هر اختراع ديگه بشر يه موجود در حال تغيير و تحوله، اما به نظرم روح وبلاگ هنوز همون شخصي بودنشه.

با تمام احترامي که براي خواننده قائل هستم( يه ترجمه بسيار ابتدايي از With all due respect) (: من به عنوان يک وبلاگ نويس ،بيشتر از اونيکه بخوام مخاطب رو در نظر بگيرم، بايد خودم رو در نظر بگيرم. به نظر من همه جذابيت وبلاگ به همينه. اينه که راجع به شخصيت يک آدمه. يک موجود زنده.
مطمئنا اگر شما شخصيت جالبي داشته باشي قطعا معروفيت و خواننده زياد هم به دنبالش مياد. قدرت وبلاگ در اينه که استعداد هاي واقعي و ناشناخته ماها رو آزاد ميکنه و پرورش ميده.

وبلاگ تا وقتي هويت يا حداقل بخشي از هويت يک انسان رو رو ميکنه، به نظر من وبلاگه، زمانيکه وبلاگ تبديل ميشه به صرفا لينکدوني، مقاله، خبرنامه و ... هويت وبلاگيش رو از دست ميده.

به نظر من وبلاگ بيشتر مثل يک اثر هنري ميمونه، مثل يک عکس و يا نقاشي. زمانيکه عکاس داره از يک موضوع عکس ميگيره، دنيا رو از ديد موضوعش نگاه نميکنه. بلکه موضوع رو از ديد خودش نگاه ميکنه. جذابيت يک اثر هنري، بيشتر از اينکه به موضوع اثر باشه، به ديدگاه خالق اثر در زمان خلقش بر ميگرده.

مخلص کلام، ما تا وقتي پرت و پلا هستيم، پرت و پلا نيستيم.
(We are relevant as long as we are irrelevant) هر تلاشي براي مفيد واقع شدن، اصل فلسفه وبلاگ رو خراب ميکنه.


حتي اگر کسي مقاله علمي و يا عکسي رو در وبلاگش ميذاره، او چيزي که وبلاگ رو با روزنامه يا کتاب متفاوت ميکنه، زاويه ديد نويسنده اونه. معنيش اين نيست که اون مقاله از نظر علمي يا هنري يا فرهنگي با ارزش نيست. بلکه معنيش اينه، براي اينکه از ديد وبلاگي با ارزش باشه، بايد اون برداشت شخصي رو ، تو تک تک خطوطش داشته باشه.

به نظر من مطرح کردن اين مساله به صورتي که سلمان مطرح کرده مثل اين ميمونه که بگيم، به جاي اينکه بشينيم برنامه حيات وحش و يا يک فيلم کمدي در تلويزيون ببينيم، بهتره بريم راجع به تاريخ ايران کتاب بخونيم. يعني اونهايي که برنامه حيات وحش و يا سريال کمدي مي سازند، کارشون نسبت به کسانيکه کتابهاي تاريخي و يا سياسي و علمي مي نويسن بسيار پرت و پلاست.

اما اينجا يک سوال مطرح ميشه. براي ما که دغدغه ايران داريم چي؟ ما که نگران ايران هستيم، نگران مردمش، خاکش و يا حتي شايد صرفا خونواده و دوستاي خودمون هستيم چي؟ اگر ما بخوايم چيزهايي که اينجا ياد گرفتيم به نحو درستي به اونها منقل کنيم بايد چکار کنيم؟

به نظر من وبلاگ ميتونه رسانه خوبي براي اينکار باشه، اما به شرطي که به صورت يک رسانه سنتي ديده نشه. به نظر من بهترين کمک وبلاگي اينه که خيلي راحت، همونطوري که تا بحال وبلاگ مي نوشتيم، ادامه بديم. من فکر ميکنم مهمترين کارکرد وبلاگ تو ايران اين بوده که کمک کرده تا تو جامعه ای با فرهنگ گروهي، آدمهاي ما بتونن براي هويت، منيت و شخصيتشون جايگاه قائل بشن.

اما، من که اقتصاد خونده هستم چي؟ من که تو يکي از بهترين دانشگاههاي خارج از کشور جامعه شناسي، علوم سياسي، کامپيوتر، پزشکي و... خوندم چطور ميتونم کمک کنم. اصلا شايد من کسي باشم که تحصيلات خاصي ندارم، اما ميخوام کاري کرده باشم.

جواب اين مساله بر ميگرده به خارج از دنياي وبلاگ.
مثالهاي که سلمان زده اتفاقا مثالهاي خوبيه و من با سلمان در اون موارد موافقم. ما ميتونيم وبسايت علمي، يا خبري راه بندازيم. مي تونيم مقاله هامون رو تو روزنامه هاي ايران چاپ کنيم، مي تونيم به سازمانهاي غير دولتي و يا خيريه در ايران کمک کنيم، حتي مي تونيم صرفا تو وبلاگهامون راجع به خودمون و برداشتهامون از چيزهايي که اينجا ديديم بنويسي. هزار و يک راه مختلف مستقيم و غير مستقيم وجود داره که بتونيم اين هدف رو عملي کنيم.

براي من اين قسمت نوشته سلمان ، با توجه به برداشتي که از سلمان دارم عجيب ترين قسمت نوشتشه.

"1- مخاطبت را به ذهن بياور.
2- اگر او را به طور دقيق مي شناختي و گره اي از کار او به طور واقعي باز کرده بودي، تو پرت و پلا نيستي
3- ... و هيچ چيز ارزشمندتر از احساس مفيد بودن و مرتبط بودن نيست "

به نظر من اين پاراگراف ترکيب نا موزون و پرت و پلائيه از يک سري عبارت که هر کدوم به صورت جدا معني داره اما با يک رشته بسيار ضعيف و خودمونيش رو بگم با تُف به هم چسبيده شده. من این نوشته سلمان رو بیشتر میگذارم به حساب Mid Weblog Life Crisis.

1- ما به عنوان وبلاگ نويس، سازنده پيام تبليغاتي نيستيم که مخاطب رو تو ذهنمون بياريم.

2- من از وبلاگم براي باز کردن گره کار مخاطبم استفاده نميکنم. حتي براي باز کردن گره کار خودم هم استفاده نميکنم (شايد اگر گره اي از کار خودم باز کنم بزرگترين خدمت رو کردم)، گرچه ممکنه در هر حال نوشته هاي من به درد کسي بخوره و گره از کار مخاطبم باز کنه و يا برخي از نوشته هاي من همچين هدفي رو داشته باشه اما هدف من از نوشتن وبلاگ اين نيست.

3- احساس مفيد بودن و مرتبط بودن به نظر من دو امر کاملا متفاوته که تو اين بحث نميگنجه. فقط براي زخمي کردن بحث سوالي رو مطرح ميکنم، و اون سوال اينه، مرتبط بودن از ديد چه کسي؟
از ديد خواهر زادم با موبايل مرکز سرگرميش؟ از ديد کسي که در ايران زندگي ميکنه؟ از ديد خودم؟


بحث، بحث مفصليه. اما حرف آخر من به سلمان اينه:
- هويت وبلاگ، خصوصا براي ما که در خارج از کشور زندگي ميکنيم به پرت و پلا بودنشه. اين اون چيزيه که مارو متفاوت ميکنه

- مفيدترين کاري که ما با وبلاگهامون ميتونيم بکنيم اينه که اون رو با رسانه هاي ديگه اشتباه نگيريم و سعي کنيم مثل هميشه، هويت خودمون رو به نوشته هامون تزريق کنيم.

- لوکالی، هیچوقت این مساله رو فراموش نکن : "واقعیتش اینه که ما اون زمانیکه از ایران رفتیم، تصمیم گرفتیم که پرت و پلا باشیم. یادت باشه، ما همون زمانی هم که ایران بودیم، پرت و پلا بودیم. برای همین هم هست که احساس کردیم که دیگه حضورمون تو ایران Irrelevantه... ما انتخاب کردیم که پرت و پلا باشیم. یادت باشه، ما از ایران رفتیم چون واقعیتش اینه که دغدغه های ما با دغدغه های اطرافیانمون و جامعمون تفاوت داشته. اشتباه نکن. ما هنوز هم دغدغه ایران داریم. اما نوع دغدغه های ما و نوع برداشتمون و عکس العمون با بقیه فرق داشته."

سه تا از بهترين تعاريفي که از وبلاگ و يا وبلاگستان ايراني من ديدم اينهاست.

1- اولين وب نوشت سلمان :
# وب نوشت بر وزن دست نوشت يك اصطلاح من در آوردي است! خيلي جدي نگيريد! اما weblog به وب سايت يا homepage اي ميگن كه شامل نوشته هاي شخصي يك نفر راجع به چيزها و نكات جالبي كه ميبينه يا بهشون فكر ميكنه هست.
# وب نوشت من شامل چه چيزهايي ميشه؟
... از نكات جالبي كه در طول روز از اينور و اونور مي خونم و مي شنوم ... تا چيزهاي جالبي كه روي وب پيدا مي كنم ... تا فكرها و نكاتي كه به ذهنم مي آد ... همه چي! ...

2- يکي از نوشته هاي خورشيد خانم :(نقل به مضمون)
[...]وبلاگستان ايراني مثل پازلي ميمونه که هر قطعش با اونيکي متفاوته اما وقتي کنار هم قرار ميگيره، هويت ايراني رو ميسازه[...]

3- وبلاگ پژمان:
يه وجب خاک اينترنت


اين يه وجب خاک ماله منه! شما هم یک وجب خودتون رو دارید.

۱۹ آذر ۱۳۸۶

مينی باگ ديباگ!

داشتم وبلاگ سلمان رو ميخوندم که افتدام تو وبلاگ بلوط.

ميني باگ زندگي در مهاجرت.

از بلوط:

"گفتم مي ترسم يواش يواش تبديل به "حسن آقا" و" صغرا" خانم بشويم حالا يک کمي مدرن تر. مثلا وقتي ديديم لايه هاي شکممان درميايند به" جيم" برويم. يا مثلا به جاي قورمه سبزي و کباب" آلفردو پاستا" بخوريم با" اکسترا ويرجين آليو اويل"! ... (متن کامل)

بعد از خوندن نوشته بلوط، کلي حسه همدردي و خود حسن آقا بيني بهم دست داد!... کامنتهاي آدما برام جالب بود! همه انگار همين گير رو داشتن!
اما خدا ترين کامنتي که ديدم، اين بود :

مي خواي درگير روتين زندگي صغرا خانم نباشي؟ کاري نداره که درست تموم شد برو سوپر اين تندنت يه ساختمون بشو پي اچ دي رو قاب کن بزن ديوار آسانسورش ...کف خونت روسيمان سياه بکن ،صبحونه نخور شام برو خرگوش شکار کن .تو يدونه از اين ون هاي مسافرتي زندگي کن.ايران خواستي بري نوروز ومهرگان نرو بذار شهريور ماه بروبگو به ياد دوران خوش امتحانات تجديدي دارم ميرم از ايران پسته و ترمه نيار به جاش کريستال ايتاليايي وردار بيار و از آمريکا واسه ايرانيا زعفرون و زرشک سوغات ببر و زمستونا برو آلاسکا مسافرت تابستونا برواستوا به جاي جيم هم هر روز بعد از ظهر مثلا برو به يه مطب دندون پزشکي همين جوري يه سري بزن ...ديدي چه راحته اصلن هم نسخه مدرن صغي نميشي :ي
(لينک به کامنت)


اميدوارم کسي که اين مطلب رو نوشته وبلاگ داشته باشه! اين آدم يه طنز نويس فوق العاده است. از اونم بالاتر، يه طنز نويس فوق العاده است.

يادمه زمان بي بي اس هاي باحال و تاريک، يه بابايي يه متني که از اينرنت کاملا متنيه! دانشگاهشون دانلود کرده بود! شايدم براش ايميل کرده بودن، فرستاده بود که موضوعش اين بود:
برداشت آدما از يه ليوانه نصفه شير چيه؟

بچه مثبت : نصف ليوان پره از شير
بچه منفي : نصفه ليوان از شير خاليه
...

سي آي اي : چي باعث شد فکر کني که اين شيره؟
سفسطه باز: تا تعريف شما از شير چی باشه.
...
مهندس : چطور ميشه يک ليوان شير رو نصفه پر کرد
مدير: چرا اين ليوان شير اينجاست
اقتصاد دان: عرضه و تقاضای شیر در این نقطه به تعادل رسیده
...

و خلاصه از وکيل گرفته تا برنامه نويس کامپيوتر و بيل گيتس و هر آدم يا سازماني که بگي يه نظري ميدن، اما باحالترينشون که این کامنت باحاله منو یادش انداخت این بود..

يک ايراني : ليوان رو برميداره و ميگه به سلامتي! ميره بالا.

۴ اردیبهشت ۱۳۸۷

روابط انسانی / سوء برداشت ۱ / عشق براي ادامه يه رابطه يا زندگي مشترک کافيه

رابطه انساني خصوصا اگه رابطه عاطفي و احساسي هم باشه نياز به کار خيلي زيادي داره. واقعا اينطوري نيست که دو نفر رو که همديگرو دوست دارن بندازن تو يه ظرف و هم بزنن بعدش از توش يه رابطه خوب به دست بياد.

يکي از بزرگترين سوء برداشتهايي که تو يه رابطه دو نفره پيش مياد و خيلي ها هم دچارش ميشن اينه:

اگه دو نفر عاشق هم باشند، پس رابطه[1] خيلي خوبي هم مي تونن باهم برقرار کنند يا عشق براي ادامه يه رابطه يا زندگي مشترک کافيه.

اين به نظر من يکي از بزرگترين سوء تفاهمهائيه که باعث ميشه خيلي از روابط به سرانجام نرسه. اکثر آدما فکر ميکنن همينکه همديگرو دوست دارن براي ادامه رابطه کافيه و وقتي که ميبينن رابطه اونطوري که فکر ميکردن نبوده، سرخورده ميشن و احساس ميکنن تو عشق شکست خوردن و يا اشتباه کردن!
البته منظور اين نيست که همه روابط عشقي بايد به يه رابطه خيلي خوب و دنباله دار ختم بشه. اما اگر قرار باشه يه رابطه ادامه پيدا کنه و هر دو نفر بخوان توش به عنوان یه ارتباط طولانی مدت سرمايه گذاري کنن، بايد خيلي روش کار کنن. یکی از مهمترين قدمها تو يه رابطه دونفره برقرار کردن ارتباط دو طرفه از نوع کلامی و ايجاد امنيت تو رابطه است.


رابطه مشترک مثله شومينه چوبی ميمونه. اولش که روشن ميشه داغت ميکنه، مي سوزونتت، اما يه مدت که گذشت، شروع ميکنه به دود کردن. بايد فوتش کني و هر دو طرف بهش سوخت اضافه کنن وگرنه همون آتيشي که ميسوزوندتوند، اشکتون رو در مياره.

براي برقرار کردن يه ارتباط خوب اين راهها وجود داره:

- اولين قدم براي رسيدن به اين هدف، ايجاد لغتنامه (ديکشنري) مشترک بين دون نفره. بديهيه که دو نفر که يک رابطه رو شروع ميکنن هر کدوم شخصيت هاي متفاوتي دارن و براي خودشون يک انسان منحصر به فردي هستند. اگر اين مساله رو به عنوان يک اصل بپذيريم، بايد قبول کنيم که هر کدوم فرهنگ لغات خودشون رو دارن که خيلي وقتا باعث ميشه برداشتهاشون از يک لغت، رفتار و حتي حرکت مشترک متفاوت باشه. همين مساله که در واقع باعث سوءتفاهم میشه، خيلي اوقات باعث تبدیل به مشکلی واقعي ميشه.
يه مثال خيلي ساده ميزنم، ممکنه شما تو خانواده اي بزرگ شدين که با برادر يا خواهرتون خيلي راحت و صميمي هستين. مثلا" عبارت "برو بابا" رو خيلي تو حرفاي روزمرتون به کار ميبرين. وقتي وارد يه رابطه جديد ميشين، کافيه طرف مقابل براي تعارف و يا ابراز پشيماني حرفي رو به شما بزنه که شما در جواب بگين "برو بابا". براي کسي که تو خانواده اي بزرگ شده که روابط خيلي تعريف شده است، ممکنه اين عبارت خيلي سنگين بياد و بهش بر بخوره.

اما چطوري ميشه لغتنامه همديگرو شناخت و يه لغتنامه مشترک درست کرد؟ يکي از راههاش صحب کردن و پرسيدنه. بايد دو نفري که مي خوان يه رابطه رو ادامه بدن و طولاني مدتش کنن، دائم باهم حرف بزنن، به حرفهاي همديگه توجه کنن و تعارف رو کنار بگذارن و از هم سوال بپرسن. هر وقت هر کدوم چيزي ناراحتشون کردن، تو يه موقع مناسب دغدغشون رو مطرح کنن. اين کار کار ساده اي نيست اما براي برقراري يه رابطه طولاني مدت ضروريه.

يادمون باشه عشق براي تشکيل و ادامه يه رابطه مشترک لازمه ولي کافي نيست.


[1]رابطه در اينجا به جاي Communication استفاده شده.

درباره انتخاب انسانی

این صفحه حاوی آرشیوی از تمام نوشته هایی که به دسته انتخاب انسانی ارسال شده می باشد. نوشته ها بر حسب قدیمی تر به جدید تر فهرست شده است.

دسته بعدی اقتصاد است.

دسته قبلی ايران و قضايای مرتبط می باشد.

در صفحه اصلی و یا با دیدن آرشیو می توانید موارد خیلی بیشتری پیدا کنید.